صبح است اول مهر..
به نام خدا...
اول مهر همیشه حال و هوای خاصی داره...
حتی اگه سالها از دانش آموز بودن و کلاس بندی وبه صف ایستادن گذشته باشه...
حتی اگه چند سالی از انتخاب واحد دانشگاه و کلاس رفتن و نرفتن ها ی دوران دانشجویی گذشته باشه...
و هر چقدر هم که با اون دوران فاصله میگیری بیشتر دلت هوای اون روزا رو میکنه...
بردیا جونم... کی میشه این مطالب و بخونی و بگی: آره... مامانم راست میگفتا!!!!
عزیز دلم باشم و مدرسه رفتنت رو ببینم.... اول مهر 97... شایدم 96(پیش دبستانی)... شایدم زودتر!!!!
(انقدر که این نظام آموزشی ما در حال تغیییره)
تصورت میکنم:
یه کوله پشتی به پشت...حتما توش پر از خوراکی... احتمالا خواب آلو هم هستی... شایدم یکی دوتا ازدندونای شیریت افتاده....
من فدای تو پسر....
خودم باهات تمرین خط میکنم...
خودم بهت دیکته میگم...
یه قول مهسا(خواننده)
خودم بغل میگیرمت... پر میشم از عطر تنت... کاشکی تو هم بفمی که میمیرم از نبودت
خلاصه تو رویا به سر میبرم دیگه مادرررر...
..............................................................................................................................
الان خوابیدی... خسته و کوفته... حقم داری... این روزا از وقتی چشماتو باز میکنی راه میری و شلوغ میکنی و ریخت و پاچ میکنی تا پاسی از شب!!!!
جزء جدا نشدنی روزمرگی هات رفت و آمد به تراسه...
و البته!!! پرتاب لباس و وسایل و اسباب بازی از نرده های تراس به پایین ... که می افته توی کوچه پشتی...
پشه میکشی... مثل مامان...
سوت میزنی... دیدنی!!!
سایه خودتو هم کشف کردی... توی حیاط خونه مامان بزرگ اینا... دم ظهر ... چقدر دنبالش کردی و بهش نرسیدی... چقدر با سایه ی مامان بازی کردی و از سایه ی مامان فرار کردی...


از اون روز به بعد... همش رو در دیوار خونه دنبال سایه خودت و من میگردی... دستاتو تکون میدی تا ببینیش... درست مثل اولین باری که من دستامو تکون دادم تا سایمو ببینی...
اعتراف میکنم که دلم میگیره وقتی یادم میافته که تا چند روز دیگه مامان بزرگ اینا از اون خونه اسباب کشی میکنن تا خونه رو بکوبن و آپارتمان کنن!!!
کلی خاطره داریم... از همه مهمتر دلمون به این حیاط خوش بود که تو توش بازی میکنی!!!!
اینم ویتامین گیری از آفتاب...

این بود شرح حال پسرک در آخرین روز تابستان...


صبح است اول مهر..
